يحيى بن احمد عبد الله السيهرندى
30
تاريخ مبارك شاهى ( فارسى )
اكابر و صدور را جمع كرد تا براى انقلاب كار سلطنت تدبيرى كنند - و صدر الملك را بطلب نظام الملك فرستادند - چون نظام « 1 » الملك را از آمدن او خبر شد شخصى از معتمدان « 2 » سلطان نزديك نظام الملك بود - او را در مقامى كه مقالت ايشان استماع كند « 3 » مخفي داشت - و صدر الملك را « 4 » طلبيد تا تدبير انقلاب ملك و دست آوردن مخالفان و كسانى كه درين قضيه اجماع كرده بودند به تمام باز نمود - نظام الملك او را جواب داده بازگردانيده - و آن معتمد برسلطان فرستاد « 5 » تا هرچه از صدر الملك شنيده است به حضرت بازنمايد - و از زبان او عرضه داشت كه خداوند عالم سوارى فرمايد تا بر سر آن « 6 » جماعت رود - از اقبال بادشاه « 7 » منهزم و متفرق خواهند شد « 8 » - چون اين معتمد به حضرت سلطان بازنمود - همچنان سوارى كردند - بدر الدين سنقر را خبر شد به حضرت سلطان پيوست - سلطان او را هم در آن ساعت اقطاع بداؤن داده روان كرد - و ديگر امرا كه با او يار بودند خايف شدند و در اطراف رفتند - بعد از چهار ماه بدر الدين از بداؤن بازآمد - چون مزاج بادشاه با او « 9 » متغير بود او را و صدر الملك موسى را محبوس كرد - و ايشان هم در آن حبس برحمت حق پيوستند - نظام الملك نيز بسبب آنكه زخم كارد خورده خداع « 10 » در خاطر داشت - ميخواست بنوعي امرا و ملوك را از سلطان بگرداند - سلطان را بر ايشان بدگمان مىكرد - چنانچه بعد از چندگاه لشكر مغل در لاهور رسيده « 11 » مدتى جنگ كرده - مقطع لاهور ملك قراقش بود - « 12 » بذاته او مرد دلاور و مبارز بود - امّا
--> ( 1 ) B . نظام را ( 2 ) B . معتمدانه ( 3 ) B . كنند ( 4 ) M . آنجا طلبيد ( 5 ) B . فرستادند ( 6 ) M . اين ( 7 ) M . adds همه ( 8 ) M . خواهد شد ( 9 ) B . بر او ( 10 ) M . حد ( 11 ) M . رسيد ( 12 ) M . او بذاته مرد